خاطره ای از روانشاد دکتر محمدنقی براهنی
خرداد سال 1380 روزی همراه با همسرم پس از گشتن در بلندیهای البرز،عصر چهارشنبه به سمت خوابگاه کوی دانشگاه در حرکت بودیم؛در چهار راه امیرآباد و جلال آل احمد متوجه کیف کوچکی شدم که وسط خیابان افتاده و مدارک داخل آن بر اثر عبور ماشین ها پخش شده بود؛مدارک را جمع کردم و دیدم ،اگر خطا نکنم،دو شناسنامه به نام نرمین و شرمین و تعدادی کارت شناسایی و دفترچه بیمه و کارت بیمه خودرو به نام محمدنقی براهنی در آن هست؛از روی نام دختران حدس زدم کرد باشند،چون نام نرمین غالباً کردانه است؛اما فامیلی براهنی که مربوط به تبریز است،مرا مردّد می ساخت؛با خود گفتم شاید سنندجی ها که آسان تر از دیگر سنی ها به شیعیان دختر می دهند این تبریزی را نیز داماد ما کردها کرده اند!عاقبت با 118 تماس گرفتم و شماره محمدنقی براهنی را خواستم؛اپراتور شماره را اعلام کرد و گفت مربوط به شهرک دانشگاه است؛زنگ زدم اما کسی جواب نداد؛حدود ساعت 10 شب دوباره تماس گرفتم،پیرمردی آرام و خونسرد در پاسخ خبر بنده به آرامی گفت:«کار خوبی کردی پسرم،ارزش مادی ندارند؛اما دوندگی اداری صدور مجدد برای من پیرمرد دشوار است»!راستش من که کار خودم را شایسته کلی تحسین می انگاشتم و منتظر ابراز هیجان و شوق فراوان و رگبار تشکر و قدردانی بودم،ابتدا تو ذوقم خورد و حتی کمی هم دچار ندامت شدم و پیش خودم گفتم چه می شد اگر این مدارک،مال یک شرکت دار با مرام تهرانی می بود و به آیین داستان مجله جوانان،به پاس این جوانمردی پیشنهاد انصراف از معلمی و تصدی معاونت شرکتش را مطرح می کرد و.....!در هر حال گفتم آقای براهنی من ساکن کوی دانشگاهم و کیف را به نگهبانی می سپارم!پیرمرد با همان خونسردی گفت:حلال شما که لطف کردی و تکمیلش کن،من آدرس کوی را نمی شناسم اما سر خیابان شانزدهم ساعت 9 منتظرت می مانم! با آن که کار داشتم،قبول کردم!فردا سر موعد خدمتش رسیدم؛پس از تبادل سلام و احوالپرسی،پرسید بچه کجایی؟عرض کردم:کُردم!فرمود:آفرین،جوانمردی کردها را نگه داشته ای و خودش را معرفی کرد:«من دکتر محمدنقی براهنی دکترای روانشناسی و استاد بازنشسته دانشگاه تهران هستم و اکنون در بخش انتشارات دانشگاه کار می کنم و سر ویراستار مترجمان کتاب«روانشناسی هیلگارد» هستم که چاپ جدیدش را به عنوان هدیه برایتان آورده ام»! بسیار خوشحال شدم و از این که در دل خودم او را اندکی دور از قدرشناسی انگاشته بودم احساس شرم کردم و گفتم اتفاقاً من هم دانشجوی الهیاتم و از عربی به فارسی ترجمه می کنم و یک اثر چاپ شده هم دارم!دانشور پاکدل بسیار خوشحال شد و ادامه داد:«بسیار خوب!شاید این حادثه مقدمه خیری باشد،من تنها هستم و دخترانم خارج کشورند و کتابخانه غنی ای هم دارم ؛بیا منزل و هر چه کتاب دوست داری بدار!»تشکر کردم و با ابتهاج کامل خداحافظی کردم!عرض خیابان را که طی کردم ناگاه دکتر صدایم کرد و گفت«پاکتی داخل کتاب است،مواظب باش نیفتد!»دستی روی چشمانم گذاشتم و دور شدم!تصورم این بود که نامه تشکرآمیزی باشد؛پاکت را که گشودم دیدم پر از اسکناس است!فوری برگشتم و دکتر را که پیکانش را روشن کرده و حرکت را شروع کرده بود صدا کردم!ترمز کرد و لبخندی زد....!گفتم جناب دکتر،من این کار را برای پول نکرده ام و خواهش می کنم پاکت را پس بگیرید!اما دکتر نپذیرفت و اصرار کرد...از شما چه پنهان کمتر از هزار تومان پول در جیبم مانده بود و در آن روزها نگران هزینه برگشت و ... بودم!دوباره گفتم:آقای دکتر نمی گویم به پول نیاز ندارم،اما در برابر این کار پول گرفتن برایم سخت است!پاسخ داد:اگر می خواهی شاد کردن یک پیرمرد را تکمیل کنی قبول کن،چون با پس دادنش مرا آزرده خاطر می کنی!سرانجام قبول کردم و تشکر و خداحافظی مجدد تبادل شد...!فضای ذهنی من نیز با دریافت این پول تغییر کرد...پولها را شمردم 60 برگ اسکناس براق 500 تومانی بود که رقص دل انگیزشان شادی را از ژرفای قلبم به صورتم پمپاژ می کرد!من که الهیات می خواندم و طبعاً تحلیل الهیاتی،اولین تحلیلی است که در ذهنم خلجان می کند و حکایات عرفانی فراوانی از کرامات در ذهن داشتم،از شما چه پنهان بی میل نبودم در کنار این فتح مادی، فتحی معنوی هم برای خودم ثبت کنم و این رزق توقع ناکرده را پاداش مجاهدات و مناجاتهای خویش ببینم!
دانشگاه تعطیل شد و تابستان،در آن زمان که موبایل فقط در دست نازنینان و سفیدپوستان بود،چند بار قصد تماس و احوالپرسی کردم اما هر بار موفق نشدم!با آغاز سال تحصیلی،عزمم جزم بود که در اولین فرصت به دیدار دکتر بروم،اما توفیق نصیب نشد و تحت تأثیر رودربایستی ناشی از تأخیر در تجدید ملاقات،نتوانستم به خانه دکتر بروم و روزها و ماهها گذشت تا یکسره قید رفتن به خانه آن دانشمند را زدم!چه می توان کرد گاه قوّت تأثیر تربیت دهاتی و القای مکرّر برخی ارزشهای سنتی به کودکان روستایی چون بنده،چنان است که حتی حضور در مدرسه و دانشگاه نیز نمی تواند آنها را تعدیل کند و من نیز بی خبر بودم که استاد به برکت تبحّر در روانشناسی بیش از همه در این باره آگاهی دارد....!عاقبت در آغاز شهریور 1381 یک روز عصر که صفحات روزنامه اطلاعات را در بخش نشریات خوابگاه متأهلین جلال آل احمد تورّق می کردم،عبارتی تأمل برانگیز و تأسف آمیز،تمام وجودم را تسخیر پیام خود کرد:
«دکتر محمدنقی براهنی،استاد برجسته روانشناسی درگذشت»!
و این بار این چشمان گریان من بود که خاطره خوش آن دیدار تصادفی و حسرت تجدید آن را با باراندن اشک های گرم ترجمه می کرد!
دانشگاه تعطیل شد و تابستان،در آن زمان که موبایل فقط در دست نازنینان و سفیدپوستان بود،چند بار قصد تماس و احوالپرسی کردم اما هر بار موفق نشدم!با آغاز سال تحصیلی،عزمم جزم بود که در اولین فرصت به دیدار دکتر بروم،اما توفیق نصیب نشد و تحت تأثیر رودربایستی ناشی از تأخیر در تجدید ملاقات،نتوانستم به خانه دکتر بروم و روزها و ماهها گذشت تا یکسره قید رفتن به خانه آن دانشمند را زدم!چه می توان کرد گاه قوّت تأثیر تربیت دهاتی و القای مکرّر برخی ارزشهای سنتی به کودکان روستایی چون بنده،چنان است که حتی حضور در مدرسه و دانشگاه نیز نمی تواند آنها را تعدیل کند و من نیز بی خبر بودم که استاد به برکت تبحّر در روانشناسی بیش از همه در این باره آگاهی دارد....!عاقبت در آغاز شهریور 1381 یک روز عصر که صفحات روزنامه اطلاعات را در بخش نشریات خوابگاه متأهلین جلال آل احمد تورّق می کردم،عبارتی تأمل برانگیز و تأسف آمیز،تمام وجودم را تسخیر پیام خود کرد:
«دکتر محمدنقی براهنی،استاد برجسته روانشناسی درگذشت»!
و این بار این چشمان گریان من بود که خاطره خوش آن دیدار تصادفی و حسرت تجدید آن را با باراندن اشک های گرم ترجمه می کرد!
روحش شاد و بهشت ابدی سَرایش باد!
منبع: وب نوشت جلیل بهرامی نیا
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ ساعت 22:41 توسط حصیب حسنی
|
زهرا احمدی -گرگان